گــــــــذری عاشـــــــقانــــــــــه

مثل موج گسسته از ساحل سفر از اين كرانه بايد كرد*گاه از کوچه های تنهایی گذری عاشقانه باید کرد

مرا می بینی و از دور ، تماشا می کنی اما ...

 

به دیدارت چو می آیم ز سر وا می کنی اما ...

 

 

پر از مهرم شده قلبت ، خیالت تخت می دانم

 

دچار چشم من هستی ، تو حاشا می کنی اما ...

 

 

اگر روزی رسد شخصی ، فشارد دستهایم را

 

بساط رفتنش را تو  ، مهیا می کنی اما ...

 

 

پر از دردم و می دانم ، تمام زخمهایم را

 

به هر جان کندنی باشد ، مداوا می کنی اما ...

 

 

به دست پس می زنی دل را ، به پیشش می کشی با پا

 

چو از رفتن زنم حرفی ، تمنا می کنی اما ...

 

 

ببین دوری و تنهایی ، چه کرده با نهاد ما

 

من از امروز می گویم ، تو فردا می کنی اما ...

 

 

تمام روزهای من ، پر از تلخی و بی رنگیست

 

مرا میبینی و از دور ، تماشا می کنی اما ...

 

 

 http://www.axgig.com/images/50412367865943446787.jpg

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 21:0 توسط مریم اکبری|

گاهی وقتا مثل حالای من آدم دوست داره یا تو لاک خودش باشه یا تو جمعی که تو اون لحظه ها ایده آلشه و چون معمولن اون محفل جفت و جور نمیشه همون تو لاک بودن بهتر و خوشایندتره.

این روزها بیشتر از پیش هوای چینی نازک تنهاییمو دارم و بیشتر از پیش دلم میخواد موسیقی بشنوم مخصوصا تصنیف های استاد همایون خرم عجیب با ذائقه ام سازگاره .دلم میخواد چشمامو ببندم و وقتی باز می کنم تو یه خونه قدیمی پر از لوازم قدیمی و آنتیک باشم.با سقف هایی بلند و پرده هایی مخملی و راهروهایی دراز و اسرارآلود! و تابلوهایی که انگار از روی زمین بلندت می کنن و می کشنت تو خودشون...

شاید یه جایی مثل لوکیشن خونه ی شاهزاده قجری تو شب دهم یا خونه پدری اسکارلت در بر باد رفته

 

امروز بعد از سالها پشت میز و نیمکت نشستم و سعی کردم حس ها و فکرهایی که بابت این میز و نیمکت و کلاس و تخته ای که حالا دیگه سفید بود اومده بود سراغم مانع از این نشه که بفهمم خانوم مربی چی میگه!

 

امروز پسر بچه ای رو دیدم که چون قدش کوتاه بود با سر رفته بود تو سطل زباله تا چیزهایی رو که به دردش میخورد جدا کنه.از سطل زباله فقط یه جفت پا بیرون بود .یه لحظه خواستم برای بخش کودکان کار اینستا ازش عکس بگیرم اما دردی که از دیدن این صحنه قلبمو فشرد مانع شد.

 

امروز تلفن همگانی رو دیدم که سوخته بود و قابل استفاده نبود و برای هزارمین بار از خودم پرسیدم که چرا ما ایرانیها خودمونو خدای فرهنگ  و تمدن می دونیم ؟

چرا همه جا دم از باشعور بودن ملتمون می زنیم در حالی که حداقل به خودمون ثابت شده چطور برای بردن آبروی دیگران از هم سبقت می گیریم.

وقتی خبری یا عکس و فیلمی از کسی لو بره چطور برای پخش کردن اون پیش دستی می کنیم.اینقدر هم پشتکار از خودمون نشون میدیم که طرف اگه وضعش خوب باشه از  کشور فرار می کنه و اگه خوب نباشه کلن با زندگی خداحافظی می کنه.حالا بماند که الان مخارج مرگ اصلن از مخارج رفتن به یه کشور دیگه کمتر نیست !

کافیه بشنویم پشت سر کسی حرفهایی هست.موقع رد شدن از کنارش مواظب میشیم که نکنه لباسمون باهاش تماس پیدا کنه ، انگار با یک سلام و یک تماس قراره گناهش پای ما نوشته بشه!

 

منو بابت این تلخ و پراکنده گویی ها ببخشین.

این روزها پرم از حرف هایی که ....

 

 

 *چرا بلاگفا اجازه داره هر کاری دلش خواست بکنه ؟

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 15:43 توسط مریم اکبری|

هر صبح چشم که باز می کنم به یاد می آورم که تو رفته ای

روزهاست یا سالها ؟ نمی دانم

تو رفته ای و تصور کرده ای گوشه ای کز می کنم و روزهای نبودنت را میشمارم  غافل از اینکه من کاسه آبی به دست گرفته ام و مدام به روی " دوستت دارم " ها و " فدایت شوم " ها و " تو عمر منی " هایت میپاشم که تازه بمانند .

میدانی اینها برایم حکم آن آخرین برگ چسبیده به درخت را دارند با این تفاوت که هیچ دستی آن را برایم محکم نکرده و هر نسیمی می تواند از جا برش دارد.

تو رفته ای و ذهن من خالی اما ذهن کوچه و خیابان درگیر توست.کوچه هنوز با طعم بوسه هایت خاطره بازی می کند و خیابان به صدای سازت دلخوش است.

بعد از رفتنت زندگی از من دست شسته یا من از زندگی ؟ نمی دانم

اما بر خلاف تصور تو افسرده و غمگین یک جا ننشسته ام.تمام راهها را امتحان می کنم تا خود را مثل بتی که در ذهنت شکست بشکنم.

تو رفته ای . . . و این سر درد ها . . . به گمانم زنده ام هنوز . . .

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 14:31 توسط مریم اکبری|

انسیه عزیزم . . . تولدت مبارک

 

 

 

این قصه زیبا نیست !

من در این صفحه

تو  و  او  در آن صفحه

من از این قصه دلم می گیرد

بیا از این کتاب فرار کنیم

برویم به یک قصه خوب

آنجایی که همه صفحه هایش پر از من و توست

آنجا که من تظاهر می کنم برایم مهم نیستی

و تو لبخند می زنی

و من و مخاطب می فهمیم

که تو دوستم داری و می دانی که من هم ...

اصلن برویم به آن بخش

که من برایت شعر می خوانم

وتو محو تماشایم می شوی

شعرم که تمام شد،برایم کف میزنی

ومثل همیشه  می خوانی :

صدای تو را دوست دارم ...

 

 

**این شعر براتون تکراریه اما چون انسیه خیلی دوستش داره برای تولدش گذاشتم

نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 22:0 توسط مریم اکبری|

بتاب بر سرشت من ، شبم پر از ستاره کن

 

تمام جسم و جان من ، پر از گل بهاره کن

 

 

نمایشیست زندگی ، تویی که نقش اولی

 

برای نقش روبرو ، فقط به من اشاره کن

 

 

غزل غزل سرودمت ، تو را که شاهنامه ای

 

پسند تو اگر نبود ، بخوان و پاره پاره کن

 

 

شبان او ز لطف خود ، پر از حضور کرده ای

 

شبان بی فروغ من ، تو یک به یک شماره کن

 

 

طبیب قلب " مریمی "، دوای بی قراریم

 

برای رفع این خمار ، تو چاره ای دوباره کن

 

 

 

 

فکر می کنم وبلاگم داره نفسهای آخرشو می کشه !

خیلی نسبت به آپ کردن و کامنت گذاشتن و ...بی میل و بی انگیزه شدم.

کلن روشن کردن لبتاب برام یه چیزی تو مایه های آب آوردن از چشمه  شده !

از همه ی دوستایی که هنوز بهم لطف دارن و با وجود کامنت نذاشتن های من کامنت میذارن مخصوصا فریبای عزیز بی نهایت ممنونم.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 18:51 توسط مریم اکبری|

دیدار ما یک قرار ساده بود

 

ساده و رسمی

 

قرار نبود دوست داشتنی شوی

 

قرار نبود دل ببری

 

قرار نبود

 

اما چشمهایت آشوب به پا کردند

 

و من لحظه ای از دلم غافل شدم

 

فقط لحظه ای !

 

وقتی دوباره یافتمش که در جبهه ی تو بود

 

خط مقدم !

 

پای تو ایستاده بود

 

تمام قد !

 

 

آن لحظه من چریکی بودم کوچک

 

با باورهایی بزرگ

 

که در روح و جسمش انقلابی به پا شده بود

 

در میانه ی این اغتشاش

 

آغوشت بی محابا مرا به میهمانی فرا می خواند

 

و من شرم کردم از نه گفتن !

 

و چه نه گفتنی ؟؟؟

 

وقتی این امن ترین جایی بود که میشد پناهنده اش شد

 

 

آه ... افسوس که دلت مثل آغوشت انفرادی نیست !

 

تا تبعیدی قلب باستانی تو باشم

 

 

دیدار ما یک قرار ساده بود

 

نه یک قرار صمیمی !

 

قرار نبود دوست داشتنی باشی ...

 

قرار نبود دوستت داشته باشم ...

 

قرار نبود ... اما ...

 

 

گل رز سرخ قرمز رها شد روی زمین دلم شکست تمام شدم .gif

 

 

http://s5.picofile.com/file/8138364268/Voice_078_1_.m4a.html

 

روشنک عزیز

بی نهایت ممنونم که با دقت خوندی و با حوصله ی فراوان نظر دادی.

 

نوشته شده در دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 19:47 توسط مریم اکبری|

* گذشت زمان و قرار گرفتن آدما تو موقعیت هایی که تصورشم نمی کردن باعث میشه خودشونو بهتر بشناسن. یه وقتایی آدم قابلیت هایی _ چه مثبت و چه منفی _ داره که اصلا ازش خبر نداره و وقتی تو موقعیت قرار میگیره از خودش بروز میده

تازگیها متوجه شدم استعداد عجیبی در " تو ذوق زدن " دارم ! و این خیلی بده !

و پیشترها متوجه شده بودم استعداد قابل توجهی هم در غافلگیر کردن کسایی که دوستشون دارم ، دارم ! واین خیلی خوبه !

جدیدن قابلیت های دیگه ای رو هم کشف کردم که خوب و بدش بماند...متوجه شدم هنوز خودمو درست نشناختم...

 

 

* گاهی وقتا یه اتفاق خیلی کوچیک اصطلاحا می تونه روز آدمو بسازه.

چند وقت پیش یه روز صبح وقتی با گوشیم به نت وصل شدم دیدم یه دوست _که اصلا منتظرش نبودم _ برام قطعه ای از تصنیف راز دل علیرضا قربانی رو با وایبر فرستاده .

خیلی هیجان زده شدم و به معنای واقعی روزم ساخته شد.

کاش این محبت های کوچیک اما بزرگ رو از همدیگه دریغ نکنیم.

 

 

* از قسمت امکانات وبلاگ می تونید پیج وزین منو در اینستاگرام ببینید !

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 19:10 توسط مریم اکبری|

وقت آن آمد شبی با بوسه ای خوابم کنی

 

میهمان شعرهای ساده و نابم کنی

 

 

با هزاران عشوه و ترفند بدخوابت کنم !

 

تا تو گیری در بغل هر شب مرا خوابم کنی

 

 

بلکه آرامش شود با خانه و خونم عجین

 

باش تا محو نگاه مات و جذابم کنی

 

 

چشم خود را مست سازم تا بخوانی قصه ها

 

بعد با هر جمله ات بیتاب بیتابم کنی

 

 

آنقدر نازت کشم مصرع به مصرع ، بیت _ بیت

 

تا که روی کاغذت یک شعر دلبابم کنی

 

 

هر لغت از شعر تو موجی خروشان است و مست

 

بازخوان اشعار خود تا غرق گردابم کنی

 

 

در غیاب تو غم اینجا سخت جولان می دهد

 

تو بیا تا فارغ از این یار نابابم کنی !

 

  

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 20:30 توسط مریم اکبری|

بمان امشب کنارم تا بمانم

 

که بی تو سیر از دور زمانم

 

فقط امشب کنارت شاد هستم

 

ز هر چه قید و بند آزاد هستم

 

فقط امشب بمان فرهاد مریم

 

مکن با تیشه ات بنیاد مریم

 

فقط امشب تو با من مهربان باش

 

چو فردا شد همان نامهربان باش

 

همین امشب برایت چای آرم

 

به قلب تو گل مریم بکارم

 

فقط امشب بمان تسلیم من باش

 

بمان مغلوب جنگ تن به تن باش

 

فقط امشب ز قید و بند بگذر

 

ز هر چه جز من دلبند بگذر !

 

بمان تا صبح خوراک لبم باش

 

تو درمان و دوای این تبم باش

 

خجالت را بکن تاراج امشب

 

به شیطان ده خراج و باج امشب

 

بگو امشب که بی من بی قراری

 

اسیر دست این ناروزگاری

 

بگو در من چو تاکی ریشه داری

 

زمستان دلم را نو بهاری

 

بخوان یک مثنوی از عشق فرهاد

 

بگو یاد تو کی میرفت از یاد؟

 

بیا تا سحر (sehr) صبح بیدار باشیم

 

دمادم تشنه ی دیدار باشیم

 

بدان امشب برایت سر ببازم

 

من از فردا بدون تو چه سازم ؟؟؟

 

 

 

 

 

★★★بالاخره به کامنت های این پست جواب دادم.منو بابت تاخیرم ببخشید.  

نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 9:13 توسط مریم اکبری|

شکار کرده ای دلم ، همین دل یگانه را

 

 

بگیر و جمع کن ببر ، بساط دام و دانه را

 

 

 

خیال باز دیدنت ، به خلسه می رساندم

 

 

بیا به خاطر دلم ، تو جور کن بهانه را

 

 

 

سر تو جنگ سرد شد ، میان عقل و عشق من

 

 

خدا کند فرشته ای بگیرد این میانه را

 

 

 

شمیم شعر من تویی ، شمیم هر ترانه ام

 

 

من از تو دارم اینهمه تغزل شبانه را

 

 

 

نگاه توست قافیه ، لبت ردیف می شود

 

 

من این وسط وسیله ام ، بگو تو این ترانه را

 

 

 

تو شاعری و شعر من ، کم است پیش طبع تو

 

 

ببخش این جسارت و کلام ناشیانه را

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 18:28 توسط مریم اکبری|

آدم اهل فوتبالی نیستم و غیر از مسابقه های خیلی خیلی حساس اشتیاقی برای تماشای فوتبال ندارم.

ورزش مورد علاقه ام "کشتی " ه و معمولن مسابقه های جهانی و المپیک رو از دست نمیدم.

اما از بچه گی یعنی شاید از ده ، دوازده سالگی طرفدار تیم آرژانتین بودم. اون زمان ستاره های آرژانتین مارادونا و باتیستوتا و کانیجیا بودن .این آقای باتیستوتا گلزن بی نظیری بود و البته خوش تیپ هم بود ! حتی آمارشو داشتم که تو لیگ ایتالیا (فکر می کنم تیم فیورنتینا ) بازی می کرد ! اسم اون دوتای دیگه رو هم گفتم که فکر نکنید حواسم فقط به خوش تیپها بوده !

خلاصه از اون موقعی که من طرفدار آرژانتین شدم این تیم هیچ وقت تو جام جهانی موفقیت فوق العاده ای کسب نکرد.

حالا الان که رسیده به فینال به من حق بدید براش پست بذارم و خوشحالی خودمو از همین تریبون اعلام کنم !

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 13:17 توسط مریم اکبری|

 

یک روز ترا از عمق قصه های هزار و یک شب بیرون می کشم

 

 

و به آرامی پای فنجان قهوه ام می نشانم

 

 

به تو می آموزم که چگونه از بعیدترین روزن قلبم وارد شوی

 

 

و در بهترین نقطه ی آن ساکن !

 

 

آنگاه تو را پنهان می کنم

 

 

پشت کوهی از تشبیه های شاعرانه

 

 

پشت انبوهی از قصه های عاشقانه

 

 

پشت غزل و قصیده

 

 

پشت کنایه و ایهام

 

 

چنان که هیچ چشم پرسشگری تو را نبیند

 

 

و هیچ دست مشتاقی به تو نرسد

 

 

من تو را دوست خواهم داشت

 

 

آرام و ممتد . . .

 

 

ساکت و صبور . . .

 

 

چنان که پادشاه قصه های شهرزاد را ناتمام رها کند

 

 

و بهرام از هفت کوشک دل بکند

 

 

و شتابان به دیدار تو بیایند

 

 

من می توانم زیباترین ترکیبها را کنار هم بچینم

 

 

و تو را در اوج غزلی زیبا بستایم

 

 

ببین ! من عاشقت بودن را خوب بلدم !

 

 

دوست داشتنت را به من بسپار . . .

 

 

 براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 11:16 توسط مریم اکبری|

 

یک شبانگاه برای تو غزل خواهم گفت

 

طعم لبهای تو را قند و عسل خواهم گفت

 

 

صحبت از غصه و غم را تو فراموش بکن

 

از شب و شعر و لب و بوس و بغل خواهم گفت

 

 

آن شبی را که در آغوش تو باشم تا صبح

 

یک شب خاص که نه ، ماه عسل خواهم گفت

 

 

اسم چشم و دل من چشم به در خواهد ماند

 

اوج احساس تو را مرد عمل خواهم گفت

 

 

خواستم تا دل سخت تو نمک گیر کنم

 

پس برای نفست شعر و غزل خواهم گفت

 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر 1393ساعت 15:12 توسط مریم اکبری|


آخرين مطالب
» مرا میبینی و ....
» روز نوشت
» خاطره بازی
» تولدت مبارک
» غزل غزل سرودمش...
» یک قرار ساده
» صرفا جهت اعلام حیات !
» یار ناباب من!
»
» تغزل شبانه

Design By : Pichak