گــــــــذری عاشـــــــقانــــــــــه

مثل موج گسسته از ساحل سفر از اين كرانه بايد كرد*گاه از کوچه های تنهایی گذری عاشقانه باید کرد

خواستم دل پس بگیرم از شما ، اما نشد

 

بعد از این دیگر شوم یک تارک دنیا نشد

 

 

از قشنگی و صفا لبریز هستی تو ولی

 

ذره ای مهر و محبت در دلت پیدا نشد

 

 

آن همه حرف نگفته پر شده در چشم تو

 

هر چه کردم هیچ یک از رازها افشا نشد

 

 

می شود با عکس ما هر قاب را زیبا نمود

 

با تو حتما می شد این آیینه را ... ، تنها نشد

 

 

گفته بودی عشق من سرمایه ی این شعرهاست !

 

بی تو گفتم ، شعر شد ، اما یکی زیبا نشد

 

 

صبح و ظهر و شب فقط من خواستم از او ترا

 

آخرش درخواستهایی اینچنین امضا نشد ...

 

 

"مریم اکبری "

[ شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ ] [ 20:0 ] [ مریم اکبری ]

[ ]

سلام

بعد از مدتها دست و پا زدن بین مرگ و زندگی ، مثل کسی که در کما بود و نمیشد پیش بینی کرد برمیگرده یا نه بلاگفا به زندگی برگشت اما فراموشی هم قسمتی از عوارض کماست دیگه.

بلاگفا به سادگی خاطره های چند سالمون رو به بادها سپرد و برگشت.

تعدادی از پستها الان فقط یاد و خاطره شون مونده....

حدود دویست تا کامنت تایید نشده داشتم که گاهی وسوسه میشدم حذفشون کنم اما با خودم میگفتم شاید یه روز خوندنشون برام خیلی جالب باشه و بالاخره زحمت حذفشون افتاد به بلاگفا

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون که یک کامنت تایید شده ! هم تو وبلاگم داشتم که برام خیلی مهم بود و حالا اونهم به خاطره ها پیوست.عمق فاجعه اینجاست که شک ندارم الان نویسنده اون کامنت هم مثل شما داره فکر می کنه که منظور من چی می تونه باشه!

کلن آدم خاطره بازی هستم .هر چند که کاملا در حال زندگی می کنم اما همیشه سعی کردم چیزهایی رو که برام یادآور خاطره خوبی هستن نگه دارم.

با وجود اینکه بلاگفا از مدتها قبل از رونق افتاده اما تصمیم دارم فعلن اینجا رو سرپا نگه دارم.

امیدوارم همچنان همراهم باشید.

[ چهارشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 16:2 ] [ مریم اکبری ]

[ ]

روی آیینه به خطی زیبا

 

با همان رژ که به روی یقه ات جا انداخت !

 

می نویسم فردا

 

که ترا دوست ندارم دیگر

 

تا که یادم نرود

 

این قرارم با خود

 

که ز تو دل بکنم از فردا

 

تا دوباره به هوایت نکنم

 

زلف را عطر افشان

 

آه ...راستی بالشتت

 

برده موهای مرا از یادش ؟

 

یا هنوز....؟؟

 

 

صبح فردا که رسید

 

روی شصتم خطی

 

می کشم با خودکار

 

تا که یادم نرود

 

که ترا دوست ندارم اینبار

 

کاش یادم نرود....

 

 

وای از این جمله سخت

 

"که ترا دوست ندارم دیگر"

 

 

داغ این حرف چه سوزی به دلم می ریزد

 

وای....اما اینها

 

همه مال فرداست....

 

امشبم را تا صبح

 

عاشقت می مانم

 

مثل دیشب و همه شبهایی

 

که یه یاد تو گذشت

 

دوستت دارم را زیر لب می خوانم

 

اشکها می ریزم

 

شعرها می خوانم

 

صبح فردا که رسید

 

بقچه یاد تو را

 

می سپارم به همان طاقچه دور که دستم نرسد

 

که هوایت نکنم

 

 

آری اینها همه مال فرداست

 

...

 

بعد این فرداها

 

می رسد روزی که

 

بی خبر از تو پیامی برسد

 

بنویسی تو در آن

 

" صبح را با شب گیسوی تو می آغازم "

 

و دوباره ضربان دل من تند شود . . .

 

و بپرسم از خویش

 

من که را دوست ندارم دیگر ؟؟

 

اصلا این ضربدر و این خطها یعنی چه ؟؟؟؟

 

 

" مریم اکبری"

 

 

پ ن 1: سال نو مبارک

من اواخر اسفند بین همه مشغله ها آپ کردم که بنویسم پیشاپیش سال نو مبارک .چند روز بعدش یادم افتاد که ننوشتم و دیگه هم فرصت نشد بیام درستش کنم.

امیدوارم سال جدید براتون پر از لحظه های ناب باشه

پ ن 2: میان مشغله ها گر چه گم شدم بی تو

دلم برای هوایت همیشه بیکار است

پ ن 3 :روز و شب من بی تو همانند قدیم است

دیگر چه نیازیست به تقویم جدیدی ؟

پ ن 4 : همیشه با تو بهار و همیشه بی تو خزان

حکایت من و تقویم های دیواری

پ ن 5 :از همان لحظه که چشمم به تو افتاد دلم

مثل بازار شب عید پر از تاب و تب است

پ ن 6 :دیگران در تب و تاب شب عیدند ولی

مثل یک سال گذشته به تو مشغولم من ...

پ ن 7 : شرمنده که اسم شاعرای این تک بیتهای زیبا رو نمی دونم

 

[ یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 22:8 ] [ مریم اکبری ]

[ ]

آخرش عشق مرا در سینه مهمان می کنی

 

گر چه اکنون هم . . . بله . . . اما تو کتمان می کنی !

 

 

قیمت لبهای تو با خون من یکسان شده

 

نرخ و سقف بوسه را اینگونه ارزان می کنی

 

 

گفته بودی قوم داعش بس ستمکارند و بد

 

نازنین در حق من بدتر از آنان می کنی

 

 

شعر می خوانی برایم تا که دلتنگت شدم

 

رخش خود میتازی و یکباره توفان می کنی

 

 

من سرم گرم عبادت می شود تا نیستی

 

با دو تا چشمک مرا دربند شیطان می کنی

 

 

می سپارم دل کف دستت که تیمارش کنی

 

قلب مجروح مرا با غصه ویران می کنی

 

 

چشم را می بندم و با خود تصور می کنم

 

آخرش مهر مرا یک روز جبران می کنی . . .

 

 

[ دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 21:54 ] [ مریم اکبری ]

[ ]

یک عمر در حسرت بمانی درد دارد

 

از هر طرف آنرا بخوانی درد دارد 

 

 

شاید اگر عاشق شوی روزی ، بفهمی

 

از یار ، این حد سرگرانی درد دارد

 

 

 

این قحطی خنده که در جان پا گرفته

 

 شب گریه های جاودانی درد دارد

 

 

 

هر شب کنار غصه ها باشی و حتی

 

یک شب ، کنار او نمانی درد دارد

 

 

یک روز ، ناغافل ببینی بهترینت

 

با دشمنت کرده تبانی درد دارد

 

 

او که برای تو دلش از سنگ خاراست

 

عاشق شده ...!   این را بدانی درد دارد

 

 

با این همه عشق و جنون یک شب ببینی

 

چیزی نمانده از جوانی درد دارد

 

 

ساده نگیر این دردها درد کمی نیست

 

در سینه این عشق نهانی درد دارد

 

 

"مریم اکبری"

[ چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 20:27 ] [ مریم اکبری ]

[ ]

این روزها

سهمم از تو انتظار است و انتظار است و انتظار ...

انتظاری بیهوده و دردناک

این روزها

همین روزهایی که با رفتنت از دشت آرزوهایم کویر ساخته ای

آه...همین روزهایی که نبودنت وزنه ای شده سنگین به پای عقربه ها

که کندشان می کند

که سخت می گذرد

که ...

همین روزها....

همین روزهایی که مجبورم کردند دست از کار و زندگی بکشم

و فقط با زحمت فراوان روزها را به شبها بچسبانم

و شبها را به صبح ....

و تو هرگز درک نخواهی کرد که این چه کار سختی ست

و درد آنجا بالا می گیرد که میبینم آدم های شهر دست به دست هم داده اند تا مرا بسوزانند

تا نبود ترا بیشتر به رخ من بکشند

تا اشتیاق لحظه های دیدار را یادم بیاورند

نمی دانی یک عده آدم غریبه چطور خود را شبیه تو کرده اند

و در خیابانها راه افتاده اند

تا وقتی میبینمشان یک لحظه خیال کنم تویی

و هری دلم بریزد....

من نمی دانستم....

تو می دانستی چقدر تعداد حسودهایی که نمی توانستند ما را با هم ببینند زیاد است؟

و چه نفوذی دارند ؟

آنها روزی دهها بار با فرستادن پیام های تبلیغاتی صدای تلفن مرا در می آورند

تا وقتی دیدم تو نیستی افسرده شوم

من نمی دانستم

تو می دانستی وقتی نیستی زندگی چقدر ساده می شود؟

همه چیز بیرنگ

همه چیز یکنواخت

همه چیز...

آنقدر که راحت می شود دست از زندگی شست

بی ترس و نگرانی راحت می شود برای مرگ آغوش وا کرد

من نمی دانستم...تو می دانستی ....؟؟؟

 

[ چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 9:2 ] [ مریم اکبری ]

[ ]

رمز کافه نسوان !

[ سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 15:35 ] [ مریم اکبری ]

[ ]

چه می شد می توانستی ، تو سهمم باشی و باشی

 

نه یک روز و نه یک هفته ، دمادم باشی و باشی

 

منم عاشق ترین حوا ، چه می شد می توانستی

 

در این دنیای چرک آلود ، تو آدم باشی و باشی !!

 

 

[ چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 0:0 ] [ مریم اکبری ]

[ ]

آشوبم از جدایی، از عشق و غصه سرشار

دنیا به کام من نیست، باید تو باشی انگار

 

بین من و تو تقدیر، با دست بخت ناساز 

می ساخت پیش چشمم، دیوار پشت دیوار

 

عطر تو را چو موجی، هر صبح و شب به سختی

می آورد نسیمی، اما به قصد آزار

 

روحت غزل غزل عشق، جسمت خود ترانه

باید که خواند و سر داد، این شعر را به تکرار

 

یادت چو ماهتابیست، تابنده و شکوفا

روشن ز او دل من، حتی در این شب تار

 

دلتنگی جهانی، در قلب من نشسته

آشوبم از جدایی، از عشق و غصه سرشار

 

"مریم اکبری"

[ جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 18:28 ] [ مریم اکبری ]

[ ]

فقط اونایی که بچه دارن میدونن شب وقتی بچه سر ساعت میره تو اتاقش می خوابه آدم چه احساس فراغتی داره.امشب ساعت نه وقتی پریناز رفت خوابید دو لیوان چای ریختم وتصمیم گرفتم با خودم خلوت کنم... نشستم پای برنامه دستان .دلم میخواست همه حواسم به برنامه باشه اما کلی فکر از ذهنم عبور کرد.بیشتر به این فکر کردم که چه چیزهای فراوونی رو نمی دونم.مثلا چرا دستگاههای موسیقی رو نمیشناسم.چرا حتی یه ساز هم بلد نیستم بزنم .با خودم فکر کردم چقدر یک بار زندگی کردن کمه! کاش چند بار زندگی می کردم و خیلی چیزا یاد می گرفتم.از شما چه پنهون بعدش عاقل درونم ! بهم گفت اگه چند بار هم زندگی می کردی باز هم چیزی عوض نمیشد!

اینا در حالی بود که یه غزل نصفه و نیمه ام هم جلو روم بود و ایراد وزنی داشت و توش مونده بودم .به خودم گفتم چقدر افتضاحه که حتی عروض هم بلد نیستم و بعدش برای اینکه از زندگی سیر نشم به خودم قول دادم این هفته یه روز صبح برم انقلاب و یه کتاب بخرم شاید تونستم یاد بگیرم.چند وقت پیش پشت یه ماشین نوشته بود " امروز هم گذشت و من هنوز از انتگرال استفاده نکردم ".واقعا منم هنوز تو زندگی انتگرال لازمم نشده...

قسمتی از تصنیف آمدی جانم به قربانت ...از برنامه دستان پخش شد...بیتهای دیگه رو تو ذهنم مرور کردم و با خودم گفتم چرا شهریار این بازگشت رو قبول نکرد؟ 

همه این فکرها بعلاوه فکرهای دیگه ای ...از ذهنم رد شد...دلم برای لبتابم و برای نوشتن تنگ شد.چقدر این لبتاب طفل معصوم مظلوم واقع شده...یه روزهایی چقدر دوسش داشتم و حالا چند هفته یه بار هم بهش افتخار هم نشینی نمی دم...و همین است سرنوشت علایق ما !

 

خلاصه لبتاب روشن شد و بلاگفا باز شد و گشتی تو قسمت مطالب دوستان زدم. رندانه جان رو دیدم که به روز شده و بقیه تیتر های وبلاگهای به روز شده رو نگاه کردم که دل آدمو هوایی می کرد !

مثل اینها :

با سه تارت مرا بشورانی ، تا خود صبـح " شد خزان " بزنی ..

ای نگاهت محصّل شيطان ، اخم‌هايت معلم دينی ..

 ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت!!

به عشق ناب سلامی دوباره باید کرد ..

تــو را چـﮧ غـم ڪﮧ یـڪی در غمــت بـﮧ جــان آیــد ؟؟؟ ( سعــدی )

صداي خاموشي‌هاي زني ناشاد مي‌آيد ..

و....

 

[ جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ ] [ 23:7 ] [ مریم اکبری ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه