گــــــــذری عاشـــــــقانــــــــــه

مثل موج گسسته از ساحل سفر از اين كرانه بايد كرد*گاه از کوچه های تنهایی گذری عاشقانه باید کرد

یک عمر در حسرت بمانی درد دارد

از هر طرف آنرا بخوانی درد دارد 

شاید اگر عاشق شوی روزی ، بفهمی

از یار ، این حد سرگرانی درد دارد

هر شب کنار غصه ها باشی و حتی

یک شب ، کنار او نمانی درد دارد

یک روز ، ناغافل ببینی بهترینت

با دشمنت کرده تبانی درد دارد

او که برای تو دلش از سنگ خاراست

عاشق شده ...!   این را بدانی درد دارد

با این همه عشق و جنون یک شب ببینی 

چیزی نمانده از جوانی درد دارد

این قحطی خنده که در جان پا گرفته

شب گریه های جاودانی درد دارد

ساده نگیر این دردها درد کمی نیست

در سینه این عشق نهانی درد دارد

 

"مریم اکبری"

نوشته شده در چهارشنبه ششم اسفند 1393ساعت 20:27 توسط مریم اکبری|

این روزها

سهمم از تو انتظار است و انتظار است و انتظار ...

انتظاری بیهوده و دردناک

این روزها

همین روزهایی که با رفتنت از دشت آرزوهایم کویر ساخته ای

آه...همین روزهایی که نبودنت وزنه ای شده سنگین به پای عقربه ها

که کندشان می کند

که سخت می گذرد

که ...

همین روزها....

همین روزهایی که مجبورم کردند دست از کار و زندگی بکشم

و فقط با زحمت فراوان روزها را به شبها بچسبانم

و شبها را به صبح ....

و تو هرگز درک نخواهی کرد که این چه کار سختی ست

و درد آنجا بالا می گیرد که میبینم آدم های شهر دست به دست هم داده اند تا مرا بسوزانند

تا نبود ترا بیشتر به رخ من بکشند

تا اشتیاق لحظه های دیدار را یادم بیاورند

نمی دانی یک عده آدم غریبه چطور خود را شبیه تو کرده اند

و در خیابانها راه افتاده اند

تا وقتی میبینمشان یک لحظه خیال کنم تویی

و هری دلم بریزد....

من نمی دانستم....

تو می دانستی چقدر تعداد حسودهایی که نمی توانستند ما را با هم ببینند زیاد است؟

و چه نفوذی دارند ؟

آنها روزی دهها بار با فرستادن پیام های تبلیغاتی صدای تلفن مرا در می آورند

تا وقتی دیدم تو نیستی افسرده شوم

من نمی دانستم

تو می دانستی وقتی نیستی زندگی چقدر ساده می شود؟

همه چیز بیرنگ

همه چیز یکنواخت

همه چیز...

آنقدر که راحت می شود دست از زندگی شست

بی ترس و نگرانی راحت می شود برای مرگ آغوش وا کرد

من نمی دانستم...تو می دانستی ....؟؟؟

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم بهمن 1393ساعت 9:2 توسط مریم اکبری|

رمز کافه نسوان !


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم بهمن 1393ساعت 15:35 توسط مریم اکبری|

چه می شد می توانستی ، تو سهمم باشی و باشی

 

نه یک روز و نه یک هفته ، دمادم باشی و باشی

 

منم عاشق ترین حوا ، چه می شد می توانستی

 

در این دنیای چرک آلود ، تو آدم باشی و باشی !!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن 1393ساعت 0:0 توسط مریم اکبری|

آشوبم از جدایی، از عشق و غصه سرشار

دنیا به کام من نیست، باید تو باشی انگار

 

بین من و تو تقدیر، با دست بخت ناساز 

می ساخت پیش چشمم، دیوار پشت دیوار

 

عطر تو را چو موجی، هر صبح و شب به سختی

می آورد نسیمی، اما به قصد آزار

 

روحت غزل غزل عشق، جسمت خود ترانه

باید که خواند و سر داد، این شعر را به تکرار

 

یادت چو ماهتابیست، تابنده و شکوفا

روشن ز او دل من، حتی در این شب تار

 

دلتنگی جهانی، در قلب من نشسته

آشوبم از جدایی، از عشق و غصه سرشار

 

"مریم اکبری"

نوشته شده در جمعه سوم بهمن 1393ساعت 18:28 توسط مریم اکبری|

فقط اونایی که بچه دارن میدونن شب وقتی بچه سر ساعت میره تو اتاقش می خوابه آدم چه احساس فراغتی داره.امشب ساعت نه وقتی پریناز رفت خوابید دو لیوان چای ریختم وتصمیم گرفتم با خودم خلوت کنم... نشستم پای برنامه دستان .دلم میخواست همه حواسم به برنامه باشه اما کلی فکر از ذهنم عبور کرد.بیشتر به این فکر کردم که چه چیزهای فراوونی رو نمی دونم.مثلا چرا دستگاههای موسیقی رو نمیشناسم.چرا حتی یه ساز هم بلد نیستم بزنم .با خودم فکر کردم چقدر یک بار زندگی کردن کمه! کاش چند بار زندگی می کردم و خیلی چیزا یاد می گرفتم.از شما چه پنهون بعدش عاقل درونم ! بهم گفت اگه چند بار هم زندگی می کردی باز هم چیزی عوض نمیشد!

اینا در حالی بود که یه غزل نصفه و نیمه ام هم جلو روم بود و ایراد وزنی داشت و توش مونده بودم .به خودم گفتم چقدر افتضاحه که حتی عروض هم بلد نیستم و بعدش برای اینکه از زندگی سیر نشم به خودم قول دادم این هفته یه روز صبح برم انقلاب و یه کتاب بخرم شاید تونستم یاد بگیرم.چند وقت پیش پشت یه ماشین نوشته بود " امروز هم گذشت و من هنوز از انتگرال استفاده نکردم ".واقعا منم هنوز تو زندگی انتگرال لازمم نشده...

قسمتی از تصنیف آمدی جانم به قربانت ...از برنامه دستان پخش شد...بیتهای دیگه رو تو ذهنم مرور کردم و با خودم گفتم چرا شهریار این بازگشت رو قبول نکرد؟ 

همه این فکرها بعلاوه فکرهای دیگه ای ...از ذهنم رد شد...دلم برای لبتابم و برای نوشتن تنگ شد.چقدر این لبتاب طفل معصوم مظلوم واقع شده...یه روزهایی چقدر دوسش داشتم و حالا چند هفته یه بار هم بهش افتخار هم نشینی نمی دم...و همین است سرنوشت علایق ما !

 

خلاصه لبتاب روشن شد و بلاگفا باز شد و گشتی تو قسمت مطالب دوستان زدم. رندانه جان رو دیدم که به روز شده و بقیه تیتر های وبلاگهای به روز شده رو نگاه کردم که دل آدمو هوایی می کرد !

مثل اینها :

با سه تارت مرا بشورانی ، تا خود صبـح " شد خزان " بزنی ..

ای نگاهت محصّل شيطان ، اخم‌هايت معلم دينی ..

 ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت!!

به عشق ناب سلامی دوباره باید کرد ..

تــو را چـﮧ غـم ڪﮧ یـڪی در غمــت بـﮧ جــان آیــد ؟؟؟ ( سعــدی )

صداي خاموشي‌هاي زني ناشاد مي‌آيد ..

و....

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم دی 1393ساعت 23:7 توسط مریم اکبری|

بعد تو از در و دیوار بدم می آید

 

از تو و لذت دیدار بدم می آید

 

 

یاد آن روز که با تو . . . نه فراموشش کن

 

از همین خاطره بسیار بدم می آید

 

 

گر چه من یار تو بودم همه عمر ولی

 

بار خاطر شوم اینبار بدم می آید

 

 

اسم من را از میان شعرا بیرون کن

 

دیگر از شعر به ناچار بدم می آید

 

 

در دلم بود که روزی بشوم بیمارت

 

دیگر از دکتر و بیمار بدم می آید

 

 

گر چه وقتی نفسم بند نفسهای تو بود

 

بیش از اینم نده آزار بدم می آید

 

 

عشق ما حادثه ای بود ورای تقدیر

 

دل به این حادثه نسپار بدم می آید

 

 

دلخوشم با غم بیگانگی و  تنهایی

 

از شب و نغمه گیتار بدم می آید

 

 

پیش تو باب دلم بود تمام هستی

 

بعد تو از در و دیوار بدم می آید...

 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 22:2 توسط مریم اکبری|

یه روزی از روزهای دبیرستان موضوع انشامون این بود:

پاییز را دوست دارم چون ...

یادمه با این جمله شروعش کردم :

چون وقتی چشم گشودم پاییز را دیدم و ....

حالا هم نمی دونم اگه متولد فصل دیگه ای بودم هم همینقدر پاییز رو دوست داشتم یا نه.فکر می کنم این فصل و این ماه بهترین انتخاب خدا بود برای به دنیا اومدنم و شاید اگه تولدم هر زمان دیگه ای بود اینقدر برام خوشایند نبود که حالا هست.

هر چند آذرماهی بودن خصوصیاتی به آدم میده که دردسر سازه ( مثل رک بودن و بی نظم بودن و ...) اما با تمام سلولهای وجودم این فصل و این ماه و این روزها رو دوست دارم.

مخصوصا این روزها لحظاتی میل به زدن به جاده و در دل طبیعت بودن و تماشای جنگل و راه رفتن روی برگها چنان در وجودم شعله می کشه که اگه آدم معقولی (از دید خودم ! ) نبودم قطعا بی خبر سر از جاده درمیاوردم.

واقعا تو این دنیا چیزی دوست داشتنی تر از تلفیق جاده و پاییز و موسیقی و شعر وجود داره ؟

 

امسال هم دوستان این دنیای مجازی یه بار دیگه لطف و معرفتشونو ثابت کردن و طی یه حرکت غافلگیرانه برام تو کافه کراسه جشن گرفتن که با وجود سوتی وحشتناک یکیشون من اصلا حدس نزدم برنامه چیه!

خدا رو شکر می کنم برای داشتن دوستهایی مثل شما

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم آذر 1393ساعت 22:44 توسط مریم اکبری|

کاشکی روزی نیاید که فراموشم کنی

 

با غم بی اعتنایی ها سیه پوشم کنی

 

 

دزدهای شهر ما شاعر به یغما می برند

 

آه ... یک لحظه مبادا ترک آغوشم کنی !

 

 

مهربان شو تا به وجد آید دل بی تاب من

 

بوسه ای ده تا ز شوقش مست و بیهوشم کنی

 

 

آنقدر شعر و ترانه روی لب جاری کنم

 

تا سحرگاهی به دستت گیری و نوشم کنی

 

 

روزهای با تو بودن کاش بی پایان شود

 

کاشکی روزی نیاید که فراموشم کنی

 

 

http://www.axgig.com/images/24051711938613160885.jpg

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 12:54 توسط مریم اکبری|

شعرها گفتم به عشق روی دلداری که نیست


او که روزی در دلم بوده ست و انگاری که نیست



بی خیال من برو دنبال یار دیگری


با تو در این روزها ما را دگر کاری که نیست



می نوازد خاطرم را هر نفس یادی ز تو


می شوم کشته به زیر بار آواری که نیست



آن غزلها را که در گوشم تو می خواندی به مهر


میبرم از خاطرم این کار دشواری که نیست



دختر دلنازک شهر از تو پشتش گرم بود


بعد از این تکیه زند پشتش به دیواری که نیست



چشم هایم تا ابد غمگین نمی ماند برو


می رود از سر هوای کوچ غمباری که نیست



قلب من دکتر فراموشت شد و از دست رفت


این تو و این نسخه ی دارو و بیماری که نیست



بی توجه رد شدی از شعر من اما بدان


قصه ی ما قصه ی عشق است و تکراری که نیست !*



تو شدی اوج تمام آرزوهایی که هست


من شدم شاعرترین بانوی درباری که نیست



لحظه های نابمان چون باد در باغی گذشت


کاش میگفتی به من خوابست بیداری که نیست ...





* یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب

کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است


* بشنوید

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آبان 1393ساعت 11:17 توسط مریم اکبری|

مرا می بینی و از دور ، تماشا می کنی اما ...

 

به دیدارت چو می آیم ز سر وا می کنی اما ...

 

 

پر از مهرم شده قلبت ، خیالت تخت می دانم

 

دچار چشم من هستی ، تو حاشا می کنی اما ...

 

 

اگر روزی رسد شخصی ، فشارد دستهایم را

 

بساط رفتنش را تو  ، مهیا می کنی اما ...

 

 

پر از دردم و می دانم ، تمام زخمهایم را

 

به هر جان کندنی باشد ، مداوا می کنی اما ...

 

 

به دست پس می زنی دل را ، به پیشش می کشی با پا

 

چو از رفتن زنم حرفی ، تمنا می کنی اما ...

 

 

ببین دوری و تنهایی ، چه کرده با نهاد ما

 

من از امروز می گویم ، تو فردا می کنی اما ...

 

 

تمام روزهای من ، پر از تلخی و بی رنگیست

 

مرا میبینی و از دور ، تماشا می کنی اما ...

 

 

 http://www.axgig.com/images/50412367865943446787.jpg

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 0:0 توسط مریم اکبری|

گاهی وقتا مثل حالای من آدم دوست داره یا تو لاک خودش باشه یا تو جمعی که تو اون لحظه ها ایده آلشه و چون معمولن اون محفل جفت و جور نمیشه همون تو لاک بودن بهتر و خوشایندتره.

این روزها بیشتر از پیش هوای چینی نازک تنهاییمو دارم و بیشتر از پیش دلم میخواد موسیقی بشنوم مخصوصا تصنیف های استاد همایون خرم عجیب با ذائقه ام سازگاره .دلم میخواد چشمامو ببندم و وقتی باز می کنم تو یه خونه قدیمی پر از لوازم قدیمی و آنتیک باشم.با سقف هایی بلند و پرده هایی مخملی و راهروهایی دراز و اسرارآلود! و تابلوهایی که انگار از روی زمین بلندت می کنن و می کشنت تو خودشون...

شاید یه جایی مثل لوکیشن خونه ی شاهزاده قجری تو شب دهم یا خونه پدری اسکارلت در بر باد رفته

 

امروز بعد از سالها پشت میز و نیمکت نشستم و سعی کردم حس ها و فکرهایی که بابت این میز و نیمکت و کلاس و تخته ای که حالا دیگه سفید بود اومده بود سراغم مانع از این نشه که بفهمم خانوم مربی چی میگه!

 

امروز پسر بچه ای رو دیدم که چون قدش کوتاه بود با سر رفته بود تو سطل زباله تا چیزهایی رو که به دردش میخورد جدا کنه.از سطل زباله فقط یه جفت پا بیرون بود .یه لحظه خواستم برای بخش کودکان کار اینستا ازش عکس بگیرم اما دردی که از دیدن این صحنه قلبمو فشرد مانع شد.

 

امروز تلفن همگانی رو دیدم که سوخته بود و قابل استفاده نبود و برای هزارمین بار از خودم پرسیدم که چرا ما ایرانیها خودمونو خدای فرهنگ  و تمدن می دونیم ؟

چرا همه جا دم از باشعور بودن ملتمون می زنیم در حالی که حداقل به خودمون ثابت شده چطور برای بردن آبروی دیگران از هم سبقت می گیریم.

وقتی خبری یا عکس و فیلمی از کسی لو بره چطور برای پخش کردن اون پیش دستی می کنیم.اینقدر هم پشتکار از خودمون نشون میدیم که طرف اگه وضعش خوب باشه از  کشور فرار می کنه و اگه خوب نباشه کلن با زندگی خداحافظی می کنه.حالا بماند که الان مخارج مرگ اصلن از مخارج رفتن به یه کشور دیگه کمتر نیست !

کافیه بشنویم پشت سر کسی حرفهایی هست.موقع رد شدن از کنارش مواظب میشیم که نکنه لباسمون باهاش تماس پیدا کنه ، انگار با یک سلام و یک تماس قراره گناهش پای ما نوشته بشه!

 

منو بابت این تلخ و پراکنده گویی ها ببخشین.

این روزها پرم از حرف هایی که ....

 

 

 *چرا بلاگفا اجازه داره هر کاری دلش خواست بکنه ؟

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 15:43 توسط مریم اکبری|

هر صبح چشم که باز می کنم به یاد می آورم که تو رفته ای

روزهاست یا سالها ؟ نمی دانم

تو رفته ای و تصور کرده ای گوشه ای کز می کنم و روزهای نبودنت را میشمارم  غافل از اینکه من کاسه آبی به دست گرفته ام و مدام به روی " دوستت دارم " ها و " فدایت شوم " ها و " تو عمر منی " هایت میپاشم که تازه بمانند .

میدانی اینها برایم حکم آن آخرین برگ چسبیده به درخت را دارند با این تفاوت که هیچ دستی آن را برایم محکم نکرده و هر نسیمی می تواند از جا برش دارد.

تو رفته ای و ذهن من خالی اما ذهن کوچه و خیابان درگیر توست.کوچه هنوز با طعم بوسه هایت خاطره بازی می کند و خیابان به صدای سازت دلخوش است.

بعد از رفتنت زندگی از من دست شسته یا من از زندگی ؟ نمی دانم

اما بر خلاف تصور تو افسرده و غمگین یک جا ننشسته ام.تمام راهها را امتحان می کنم تا خود را مثل بتی که در ذهنت شکست بشکنم.

تو رفته ای . . . و این سر درد ها . . . به گمانم زنده ام هنوز . . .

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 14:31 توسط مریم اکبری|


آخرين مطالب
» این شعر درد دارد
» من نمی دانستم ...
» مخصوص گل نرگس عزیزم
» چه می شد ؟؟؟
» باید تو باشی انگار
» ذهن نوشت !
» بار خاطر
» پاییز
» آرزو
» کاش می گفتی به من ...

Design By : Pichak