گــــــــذری عاشـــــــقانــــــــــه

مثل موج گسسته از ساحل سفر از اين كرانه بايد كرد*گاه از کوچه های تنهایی گذری عاشقانه باید کرد

بعد تو از در و دیوار بدم می آید

 

از تو و لذت دیدار بدم می آید

 

 

یاد آن روز که با تو . . . نه فراموشش کن

 

از همین خاطره بسیار بدم می آید

 

 

گر چه من یار تو بودم همه عمر ولی

 

بار خاطر شوم اینبار بدم می آید

 

 

اسم من را از میان شعرا بیرون کن

 

دیگر از شعر به ناچار بدم می آید

 

 

در دلم بود که روزی بشوم بیمارت

 

دیگر از دکتر و بیمار بدم می آید

 

 

گر چه وقتی نفسم بند نفسهای تو بود

 

بیش از اینم نده آزار بدم می آید

 

 

عشق ما حادثه ای بود ورای تقدیر

 

دل به این حادثه نسپار بدم می آید

 

 

دلخوشم با غم بیگانگی و  تنهایی

 

از شب و نغمه گیتار بدم می آید

 

 

پیش تو باب دلم بود تمام هستی

 

بعد تو از در و دیوار بدم می آید...

 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 22:2 توسط مریم اکبری|

یه روزی از روزهای دبیرستان موضوع انشامون این بود:

پاییز را دوست دارم چون ...

یادمه با این جمله شروعش کردم :

چون وقتی چشم گشودم پاییز را دیدم و ....

حالا هم نمی دونم اگه متولد فصل دیگه ای بودم هم همینقدر پاییز رو دوست داشتم یا نه.فکر می کنم این فصل و این ماه بهترین انتخاب خدا بود برای به دنیا اومدنم و شاید اگه تولدم هر زمان دیگه ای بود اینقدر برام خوشایند نبود که حالا هست.

هر چند آذرماهی بودن خصوصیاتی به آدم میده که دردسر سازه ( مثل رک بودن و بی نظم بودن و ...) اما با تمام سلولهای وجودم این فصل و این ماه و این روزها رو دوست دارم.

مخصوصا این روزها لحظاتی میل به زدن به جاده و در دل طبیعت بودن و تماشای جنگل و راه رفتن روی برگها چنان در وجودم شعله می کشه که اگه آدم معقولی (از دید خودم ! ) نبودم قطعا بی خبر سر از جاده درمیاوردم.

واقعا تو این دنیا چیزی دوست داشتنی تر از تلفیق جاده و پاییز و موسیقی و شعر وجود داره ؟

 

امسال هم دوستان این دنیای مجازی یه بار دیگه لطف و معرفتشونو ثابت کردن و طی یه حرکت غافلگیرانه برام تو کافه کراسه جشن گرفتن که با وجود سوتی وحشتناک یکیشون من اصلا حدس نزدم برنامه چیه!

خدا رو شکر می کنم برای داشتن دوستهایی مثل شما

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم آذر 1393ساعت 22:44 توسط مریم اکبری|

کاشکی روزی نیاید که فراموشم کنی

 

با غم بی اعتنایی ها سیه پوشم کنی

 

 

دزدهای شهر ما شاعر به یغما می برند

 

آه ... یک لحظه مبادا ترک آغوشم کنی !

 

 

مهربان شو تا به وجد آید دل بی تاب من

 

بوسه ای ده تا ز شوقش مست و بیهوشم کنی

 

 

آنقدر شعر و ترانه روی لب جاری کنم

 

تا سحرگاهی به دستت گیری و نوشم کنی

 

 

روزهای با تو بودن کاش بی پایان شود

 

کاشکی روزی نیاید که فراموشم کنی

 

 

http://www.axgig.com/images/24051711938613160885.jpg

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 12:54 توسط مریم اکبری|

شعرها گفتم به عشق روی دلداری که نیست


او که روزی در دلم بوده ست و انگاری که نیست



بی خیال من برو دنبال یار دیگری


با تو در این روزها ما را دگر کاری که نیست



می نوازد خاطرم را هر نفس یادی ز تو


می شوم کشته به زیر بار آواری که نیست



آن غزلها را که در گوشم تو می خواندی به مهر


میبرم از خاطرم این کار دشواری که نیست



دختر دلنازک شهر از تو پشتش گرم بود


بعد از این تکیه زند پشتش به دیواری که نیست



چشم هایم تا ابد غمگین نمی ماند برو


می رود از سر هوای کوچ غمباری که نیست



قلب من دکتر فراموشت شد و از دست رفت


این تو و این نسخه ی دارو و بیماری که نیست



بی توجه رد شدی از شعر من اما بدان


قصه ی ما قصه ی عشق است و تکراری که نیست !*



تو شدی اوج تمام آرزوهایی که هست


من شدم شاعرترین بانوی درباری که نیست



لحظه های نابمان چون باد در باغی گذشت


کاش میگفتی به من خوابست بیداری که نیست ...





* یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب

کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است


* بشنوید

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آبان 1393ساعت 11:17 توسط مریم اکبری|

مرا می بینی و از دور ، تماشا می کنی اما ...

 

به دیدارت چو می آیم ز سر وا می کنی اما ...

 

 

پر از مهرم شده قلبت ، خیالت تخت می دانم

 

دچار چشم من هستی ، تو حاشا می کنی اما ...

 

 

اگر روزی رسد شخصی ، فشارد دستهایم را

 

بساط رفتنش را تو  ، مهیا می کنی اما ...

 

 

پر از دردم و می دانم ، تمام زخمهایم را

 

به هر جان کندنی باشد ، مداوا می کنی اما ...

 

 

به دست پس می زنی دل را ، به پیشش می کشی با پا

 

چو از رفتن زنم حرفی ، تمنا می کنی اما ...

 

 

ببین دوری و تنهایی ، چه کرده با نهاد ما

 

من از امروز می گویم ، تو فردا می کنی اما ...

 

 

تمام روزهای من ، پر از تلخی و بی رنگیست

 

مرا میبینی و از دور ، تماشا می کنی اما ...

 

 

 http://www.axgig.com/images/50412367865943446787.jpg

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 0:0 توسط مریم اکبری|

گاهی وقتا مثل حالای من آدم دوست داره یا تو لاک خودش باشه یا تو جمعی که تو اون لحظه ها ایده آلشه و چون معمولن اون محفل جفت و جور نمیشه همون تو لاک بودن بهتر و خوشایندتره.

این روزها بیشتر از پیش هوای چینی نازک تنهاییمو دارم و بیشتر از پیش دلم میخواد موسیقی بشنوم مخصوصا تصنیف های استاد همایون خرم عجیب با ذائقه ام سازگاره .دلم میخواد چشمامو ببندم و وقتی باز می کنم تو یه خونه قدیمی پر از لوازم قدیمی و آنتیک باشم.با سقف هایی بلند و پرده هایی مخملی و راهروهایی دراز و اسرارآلود! و تابلوهایی که انگار از روی زمین بلندت می کنن و می کشنت تو خودشون...

شاید یه جایی مثل لوکیشن خونه ی شاهزاده قجری تو شب دهم یا خونه پدری اسکارلت در بر باد رفته

 

امروز بعد از سالها پشت میز و نیمکت نشستم و سعی کردم حس ها و فکرهایی که بابت این میز و نیمکت و کلاس و تخته ای که حالا دیگه سفید بود اومده بود سراغم مانع از این نشه که بفهمم خانوم مربی چی میگه!

 

امروز پسر بچه ای رو دیدم که چون قدش کوتاه بود با سر رفته بود تو سطل زباله تا چیزهایی رو که به دردش میخورد جدا کنه.از سطل زباله فقط یه جفت پا بیرون بود .یه لحظه خواستم برای بخش کودکان کار اینستا ازش عکس بگیرم اما دردی که از دیدن این صحنه قلبمو فشرد مانع شد.

 

امروز تلفن همگانی رو دیدم که سوخته بود و قابل استفاده نبود و برای هزارمین بار از خودم پرسیدم که چرا ما ایرانیها خودمونو خدای فرهنگ  و تمدن می دونیم ؟

چرا همه جا دم از باشعور بودن ملتمون می زنیم در حالی که حداقل به خودمون ثابت شده چطور برای بردن آبروی دیگران از هم سبقت می گیریم.

وقتی خبری یا عکس و فیلمی از کسی لو بره چطور برای پخش کردن اون پیش دستی می کنیم.اینقدر هم پشتکار از خودمون نشون میدیم که طرف اگه وضعش خوب باشه از  کشور فرار می کنه و اگه خوب نباشه کلن با زندگی خداحافظی می کنه.حالا بماند که الان مخارج مرگ اصلن از مخارج رفتن به یه کشور دیگه کمتر نیست !

کافیه بشنویم پشت سر کسی حرفهایی هست.موقع رد شدن از کنارش مواظب میشیم که نکنه لباسمون باهاش تماس پیدا کنه ، انگار با یک سلام و یک تماس قراره گناهش پای ما نوشته بشه!

 

منو بابت این تلخ و پراکنده گویی ها ببخشین.

این روزها پرم از حرف هایی که ....

 

 

 *چرا بلاگفا اجازه داره هر کاری دلش خواست بکنه ؟

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 15:43 توسط مریم اکبری|

هر صبح چشم که باز می کنم به یاد می آورم که تو رفته ای

روزهاست یا سالها ؟ نمی دانم

تو رفته ای و تصور کرده ای گوشه ای کز می کنم و روزهای نبودنت را میشمارم  غافل از اینکه من کاسه آبی به دست گرفته ام و مدام به روی " دوستت دارم " ها و " فدایت شوم " ها و " تو عمر منی " هایت میپاشم که تازه بمانند .

میدانی اینها برایم حکم آن آخرین برگ چسبیده به درخت را دارند با این تفاوت که هیچ دستی آن را برایم محکم نکرده و هر نسیمی می تواند از جا برش دارد.

تو رفته ای و ذهن من خالی اما ذهن کوچه و خیابان درگیر توست.کوچه هنوز با طعم بوسه هایت خاطره بازی می کند و خیابان به صدای سازت دلخوش است.

بعد از رفتنت زندگی از من دست شسته یا من از زندگی ؟ نمی دانم

اما بر خلاف تصور تو افسرده و غمگین یک جا ننشسته ام.تمام راهها را امتحان می کنم تا خود را مثل بتی که در ذهنت شکست بشکنم.

تو رفته ای . . . و این سر درد ها . . . به گمانم زنده ام هنوز . . .

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 14:31 توسط مریم اکبری|

انسیه عزیزم . . . تولدت مبارک

 

 

 

این قصه زیبا نیست !

من در این صفحه

تو  و  او  در آن صفحه

من از این قصه دلم می گیرد

بیا از این کتاب فرار کنیم

برویم به یک قصه خوب

آنجایی که همه صفحه هایش پر از من و توست

آنجا که من تظاهر می کنم برایم مهم نیستی

و تو لبخند می زنی

و من و مخاطب می فهمیم

که تو دوستم داری و می دانی که من هم ...

اصلن برویم به آن بخش

که من برایت شعر می خوانم

وتو محو تماشایم می شوی

شعرم که تمام شد،برایم کف میزنی

ومثل همیشه  می خوانی :

صدای تو را دوست دارم ...

 

 

**این شعر براتون تکراریه اما چون انسیه خیلی دوستش داره برای تولدش گذاشتم

نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 22:0 توسط مریم اکبری|

بتاب بر سرشت من ، شبم پر از ستاره کن

 

تمام جسم و جان من ، پر از گل بهاره کن

 

 

نمایشیست زندگی ، تویی که نقش اولی

 

برای نقش روبرو ، فقط به من اشاره کن

 

 

غزل غزل سرودمت ، تو را که شاهنامه ای

 

پسند تو اگر نبود ، بخوان و پاره پاره کن

 

 

شبان او ز لطف خود ، پر از حضور کرده ای

 

شبان بی فروغ من ، تو یک به یک شماره کن

 

 

طبیب قلب " مریمی "، دوای بی قراریم

 

برای رفع این خمار ، تو چاره ای دوباره کن

 

 

 

 

فکر می کنم وبلاگم داره نفسهای آخرشو می کشه !

خیلی نسبت به آپ کردن و کامنت گذاشتن و ...بی میل و بی انگیزه شدم.

کلن روشن کردن لبتاب برام یه چیزی تو مایه های آب آوردن از چشمه  شده !

از همه ی دوستایی که هنوز بهم لطف دارن و با وجود کامنت نذاشتن های من کامنت میذارن مخصوصا فریبای عزیز بی نهایت ممنونم.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 18:51 توسط مریم اکبری|

دیدار ما یک قرار ساده بود

 

ساده و رسمی

 

قرار نبود دوست داشتنی شوی

 

قرار نبود دل ببری

 

قرار نبود

 

اما چشمهایت آشوب به پا کردند

 

و من لحظه ای از دلم غافل شدم

 

فقط لحظه ای !

 

وقتی دوباره یافتمش که در جبهه ی تو بود

 

خط مقدم !

 

پای تو ایستاده بود

 

تمام قد !

 

 

آن لحظه من چریکی بودم کوچک

 

با باورهایی بزرگ

 

که در روح و جسمش انقلابی به پا شده بود

 

در میانه ی این اغتشاش

 

آغوشت بی محابا مرا به میهمانی فرا می خواند

 

و من شرم کردم از نه گفتن !

 

و چه نه گفتنی ؟؟؟

 

وقتی این امن ترین جایی بود که میشد پناهنده اش شد

 

 

آه ... افسوس که دلت مثل آغوشت انفرادی نیست !

 

تا تبعیدی قلب باستانی تو باشم

 

 

دیدار ما یک قرار ساده بود

 

نه یک قرار صمیمی !

 

قرار نبود دوست داشتنی باشی ...

 

قرار نبود دوستت داشته باشم ...

 

قرار نبود ... اما ...

 

 

گل رز سرخ قرمز رها شد روی زمین دلم شکست تمام شدم .gif

 

 

http://s5.picofile.com/file/8138364268/Voice_078_1_.m4a.html

 

روشنک عزیز

بی نهایت ممنونم که با دقت خوندی و با حوصله ی فراوان نظر دادی.

 

نوشته شده در دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 19:47 توسط مریم اکبری|

* گذشت زمان و قرار گرفتن آدما تو موقعیت هایی که تصورشم نمی کردن باعث میشه خودشونو بهتر بشناسن. یه وقتایی آدم قابلیت هایی _ چه مثبت و چه منفی _ داره که اصلا ازش خبر نداره و وقتی تو موقعیت قرار میگیره از خودش بروز میده

تازگیها متوجه شدم استعداد عجیبی در " تو ذوق زدن " دارم ! و این خیلی بده !

و پیشترها متوجه شده بودم استعداد قابل توجهی هم در غافلگیر کردن کسایی که دوستشون دارم ، دارم ! واین خیلی خوبه !

جدیدن قابلیت های دیگه ای رو هم کشف کردم که خوب و بدش بماند...متوجه شدم هنوز خودمو درست نشناختم...

 

 

* گاهی وقتا یه اتفاق خیلی کوچیک اصطلاحا می تونه روز آدمو بسازه.

چند وقت پیش یه روز صبح وقتی با گوشیم به نت وصل شدم دیدم یه دوست _که اصلا منتظرش نبودم _ برام قطعه ای از تصنیف راز دل علیرضا قربانی رو با وایبر فرستاده .

خیلی هیجان زده شدم و به معنای واقعی روزم ساخته شد.

کاش این محبت های کوچیک اما بزرگ رو از همدیگه دریغ نکنیم.

 

 

* از قسمت امکانات وبلاگ می تونید پیج وزین منو در اینستاگرام ببینید !

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 19:10 توسط مریم اکبری|

وقت آن آمد شبی با بوسه ای خوابم کنی

 

میهمان شعرهای ساده و نابم کنی

 

 

با هزاران عشوه و ترفند بدخوابت کنم !

 

تا تو گیری در بغل هر شب مرا خوابم کنی

 

 

بلکه آرامش شود با خانه و خونم عجین

 

باش تا محو نگاه مات و جذابم کنی

 

 

چشم خود را مست سازم تا بخوانی قصه ها

 

بعد با هر جمله ات بیتاب بیتابم کنی

 

 

آنقدر نازت کشم مصرع به مصرع ، بیت _ بیت

 

تا که روی کاغذت یک شعر دلبابم کنی

 

 

هر لغت از شعر تو موجی خروشان است و مست

 

بازخوان اشعار خود تا غرق گردابم کنی

 

 

در غیاب تو غم اینجا سخت جولان می دهد

 

تو بیا تا فارغ از این یار نابابم کنی !

 

  

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 20:30 توسط مریم اکبری|

بمان امشب کنارم تا بمانم

 

که بی تو سیر از دور زمانم

 

فقط امشب کنارت شاد هستم

 

ز هر چه قید و بند آزاد هستم

 

فقط امشب بمان فرهاد مریم

 

مکن با تیشه ات بنیاد مریم

 

فقط امشب تو با من مهربان باش

 

چو فردا شد همان نامهربان باش

 

همین امشب برایت چای آرم

 

به قلب تو گل مریم بکارم

 

فقط امشب بمان تسلیم من باش

 

بمان مغلوب جنگ تن به تن باش

 

فقط امشب ز قید و بند بگذر

 

ز هر چه جز من دلبند بگذر !

 

بمان تا صبح خوراک لبم باش

 

تو درمان و دوای این تبم باش

 

خجالت را بکن تاراج امشب

 

به شیطان ده خراج و باج امشب

 

بگو امشب که بی من بی قراری

 

اسیر دست این ناروزگاری

 

بگو در من چو تاکی ریشه داری

 

زمستان دلم را نو بهاری

 

بخوان یک مثنوی از عشق فرهاد

 

بگو یاد تو کی میرفت از یاد؟

 

بیا تا سحر (sehr) صبح بیدار باشیم

 

دمادم تشنه ی دیدار باشیم

 

بدان امشب برایت سر ببازم

 

من از فردا بدون تو چه سازم ؟؟؟

 

 

 

 

 

★★★بالاخره به کامنت های این پست جواب دادم.منو بابت تاخیرم ببخشید.  

نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 9:13 توسط مریم اکبری|


آخرين مطالب
» بار خاطر
» پاییز
» آرزو
» کاش می گفتی به من ...
» مرا میبینی و ....
» روز نوشت
» خاطره بازی
» تولدت مبارک
» غزل غزل سرودمش...
» یک قرار ساده

Design By : Pichak