گــــــــذری عاشـــــــقانــــــــــه

مثل موج گسسته از ساحل سفر از اين كرانه بايد كرد*گاه از کوچه های تنهایی گذری عاشقانه باید کرد

صرفا جهت اعلام حیات !
* گذشت زمان و قرار گرفتن آدما تو موقعیت هایی که تصورشم نمی کردن باعث میشه خودشونو بهتر بشناسن. یه وقتایی آدم قابلیت هایی _ چه مثبت و چه منفی _ داره که اصلا ازش خبر نداره و وقتی تو موقعیت قرار میگیره از خودش بروز میده

تازگیها متوجه شدم استعداد عجیبی در " تو ذوق زدن " دارم ! و این خیلی بده !

و پیشترها متوجه شده بودم استعداد قابل توجهی هم در غافلگیر کردن کسایی که دوستشون دارم ، دارم ! واین خیلی خوبه !

جدیدن قابلیت های دیگه ای رو هم کشف کردم که خوب و بدش بماند...متوجه شدم هنوز خودمو درست نشناختم...

 

 

* گاهی وقتا یه اتفاق خیلی کوچیک اصطلاحا می تونه روز آدمو بسازه.

چند وقت پیش یه روز صبح وقتی با گوشیم به نت وصل شدم دیدم یه دوست _که اصلا منتظرش نبودم _ برام قطعه ای از تصنیف راز دل علیرضا قربانی رو با وایبر فرستاده .

خیلی هیجان زده شدم و به معنای واقعی روزم ساخته شد.

کاش این محبت های کوچیک اما بزرگ رو از همدیگه دریغ نکنیم.

 

 

* از قسمت امکانات وبلاگ می تونید پیج وزین منو در اینستاگرام ببینید !

 

[ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 ] [ 19:10 ] [ مریم اکبری ] [ ]
یار ناباب من!

وقت آن آمد شبی با بوسه ای خوابم کنی

 

میهمان شعرهای ساده و نابم کنی

 

 

با هزاران عشوه و ترفند بدخوابت کنم !

 

تا تو گیری در بغل هر شب مرا خوابم کنی

 

 

بلکه آرامش شود با خانه و خونم عجین

 

باش تا محو نگاه مات و جذابم کنی

 

 

چشم خود را مست سازم تا بخوانی قصه ها

 

بعد با هر جمله ات بیتاب بیتابم کنی

 

 

آنقدر نازت کشم مصرع به مصرع ، بیت _ بیت

 

تا که روی کاغذت یک شعر دلبابم کنی

 

 

هر لغت از شعر تو موجی خروشان است و مست

 

بازخوان اشعار خود تا غرق گردابم کنی

 

 

در غیاب تو غم اینجا سخت جولان می دهد

 

تو بیا تا فارغ از این یار نابابم کنی !

 

  

 

 

[ دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 ] [ 20:30 ] [ مریم اکبری ] [ ]

بمان امشب کنارم تا بمانم

 

که بی تو سیر از دور زمانم

 

فقط امشب کنارت شاد هستم

 

ز هر چه قید و بند آزاد هستم

 

فقط امشب بمان فرهاد مریم

 

مکن با تیشه ات بنیاد مریم

 

فقط امشب تو با من مهربان باش

 

چو فردا شد همان نامهربان باش

 

همین امشب برایت چای آرم

 

به قلب تو گل مریم بکارم

 

فقط امشب بمان تسلیم من باش

 

بمان مغلوب جنگ تن به تن باش

 

فقط امشب ز قید و بند بگذر

 

ز هر چه جز من دلبند بگذر !

 

بمان تا صبح خوراک لبم باش

 

تو درمان و دوای این تبم باش

 

خجالت را بکن تاراج امشب

 

به شیطان ده خراج و باج امشب

 

بگو امشب که بی من بی قراری

 

اسیر دست این ناروزگاری

 

بگو در من چو تاکی ریشه داری

 

زمستان دلم را نو بهاری

 

بخوان یک مثنوی از عشق فرهاد

 

بگو یاد تو کی میرفت از یاد؟

 

بیا تا سحر (sehr) صبح بیدار باشیم

 

دمادم تشنه ی دیدار باشیم

 

بدان امشب برایت سر ببازم

 

من از فردا بدون تو چه سازم ؟؟؟

 

 

 

 

 

★★★بالاخره به کامنت های این پست جواب دادم.منو بابت تاخیرم ببخشید.  

[ دوشنبه ششم مرداد 1393 ] [ 9:13 ] [ مریم اکبری ] [ ]
تغزل شبانه

شکار کرده ای دلم ، همین دل یگانه را

 

 

بگیر و جمع کن ببر ، بساط دام و دانه را

 

 

 

خیال باز دیدنت ، به خلسه می رساندم

 

 

بیا به خاطر دلم ، تو جور کن بهانه را

 

 

 

سر تو جنگ سرد شد ، میان عقل و عشق من

 

 

خدا کند فرشته ای بگیرد این میانه را

 

 

 

شمیم شعر من تویی ، شمیم هر ترانه ام

 

 

من از تو دارم اینهمه تغزل شبانه را

 

 

 

نگاه توست قافیه ، لبت ردیف می شود

 

 

من این وسط وسیله ام ، بگو تو این ترانه را

 

 

 

تو شاعری و شعر من ، کم است پیش طبع تو

 

 

ببخش این جسارت و کلام ناشیانه را

 

 

[ پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 ] [ 18:28 ] [ مریم اکبری ] [ ]
پست فوتبالی
آدم اهل فوتبالی نیستم و غیر از مسابقه های خیلی خیلی حساس اشتیاقی برای تماشای فوتبال ندارم.

ورزش مورد علاقه ام "کشتی " ه و معمولن مسابقه های جهانی و المپیک رو از دست نمیدم.

اما از بچه گی یعنی شاید از ده ، دوازده سالگی طرفدار تیم آرژانتین بودم. اون زمان ستاره های آرژانتین مارادونا و باتیستوتا و کانیجیا بودن .این آقای باتیستوتا گلزن بی نظیری بود و البته خوش تیپ هم بود ! حتی آمارشو داشتم که تو لیگ ایتالیا (فکر می کنم تیم فیورنتینا ) بازی می کرد ! اسم اون دوتای دیگه رو هم گفتم که فکر نکنید حواسم فقط به خوش تیپها بوده !

خلاصه از اون موقعی که من طرفدار آرژانتین شدم این تیم هیچ وقت تو جام جهانی موفقیت فوق العاده ای کسب نکرد.

حالا الان که رسیده به فینال به من حق بدید براش پست بذارم و خوشحالی خودمو از همین تریبون اعلام کنم !

 

[ پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 ] [ 13:17 ] [ مریم اکبری ] [ ]
دوست داشتنت را به من بسپار
 

یک روز ترا از عمق قصه های هزار و یک شب بیرون می کشم

 

 

و به آرامی پای فنجان قهوه ام می نشانم

 

 

به تو می آموزم که چگونه از بعیدترین روزن قلبم وارد شوی

 

 

و در بهترین نقطه ی آن ساکن !

 

 

آنگاه تو را پنهان می کنم

 

 

پشت کوهی از تشبیه های شاعرانه

 

 

پشت انبوهی از قصه های عاشقانه

 

 

پشت غزل و قصیده

 

 

پشت کنایه و ایهام

 

 

چنان که هیچ چشم پرسشگری تو را نبیند

 

 

و هیچ دست مشتاقی به تو نرسد

 

 

من تو را دوست خواهم داشت

 

 

آرام و ممتد . . .

 

 

ساکت و صبور . . .

 

 

چنان که پادشاه قصه های شهرزاد را ناتمام رها کند

 

 

و بهرام از هفت کوشک دل بکند

 

 

و شتابان به دیدار تو بیایند

 

 

من می توانم زیباترین ترکیبها را کنار هم بچینم

 

 

و تو را در اوج غزلی زیبا بستایم

 

 

ببین ! من عاشقت بودن را خوب بلدم !

 

 

دوست داشتنت را به من بسپار . . .

 

 

 براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

[ جمعه سیزدهم تیر 1393 ] [ 11:16 ] [ مریم اکبری ] [ ]
برایت غزل گفتم !

 

یک شبانگاه برای تو غزل خواهم گفت

 

طعم لبهای تو را قند و عسل خواهم گفت

 

 

صحبت از غصه و غم را تو فراموش بکن

 

از شب و شعر و لب و بوس و بغل خواهم گفت

 

 

آن شبی را که در آغوش تو باشم تا صبح

 

یک شب خاص که نه ، ماه عسل خواهم گفت

 

 

اسم چشم و دل من چشم به در خواهد ماند

 

اوج احساس تو را مرد عمل خواهم گفت

 

 

خواستم تا دل سخت تو نمک گیر کنم

 

پس برای نفست شعر و غزل خواهم گفت

 

 

[ یکشنبه هشتم تیر 1393 ] [ 15:12 ] [ مریم اکبری ] [ ]
چشمهایم ...چشمهایش
آرزو کردم کاش باد خبر پریشانی ام را به او برساند و رساند...

باد بود یا ...نمی دانم ! اما رساند...

صدای دویدن گامهایی مردانه به گوش می رسید و من نا امید تر از آن بودم که فکر کنم شاید او باشد.صدا نزدیک تر شد و امید بیشتر نشد ! دستی در را کوبید.بازش کردم و ...

چه کسی باور می کرد او باشد ؟

مرا در چه حالی دید؟ نمی دانم ! همانجا دستهایم را در دستهایش گرفت و گفت : خوبی ؟

نگاهش کردم ...مات و مبهوت...

_ دستات چرا یخ زده؟ این را گفت و دستهایم را جلو دهانش گرفت و ها کرد ...و انگار یخ دلم آب شد...

تن سستم را در آغوشش رها کردم و سرم را روی شانه اش گذاشتم.دستی به موهای پریشانم کشید و گفت :آروم باش...من اینجام ...

همانجا کنار در چقدر طول کشید ؟نمی دانم اما چشم که باز کردم نشسته بود و سرم روی پاهایش بود.

 انگشتهایش لای موهایم جبران مافات می کرد.

دلواپسی از پشت آن چشمها نگاهم میکرد .او دلواپس من بود و من دلواپس صبح فردا !

چند بار خوابیدم و بیدار شدم؟ نمی دانم !اما تمام مدت نگاهش خیره به من بود.چشمهایش میگفت : نمی دونستم تا این حد برات مهم هستم ...و چشمهای من جواب داد: هنوزم حدشو نمی دونی!

شب چقدر طول کشید؟ نمی دانم !

چقدر نگاهم کرد ؟ نمی دانم !

اما روشنی صبح که به چهره ام خورد چشم هایم را که باز کردم  خوابش برده بود.به رویای چه کسی ؟ نمی دانم !

بلند شدم و دلبرانه ترین لباسم را پوشیدم.موهایم را مرتب کردم و عطر پاشیدم و ریختم روی شانه ام.

می دانی همه چیز همانطور بود که بارها و بارها توی ذهنم برای صبحی مثل این برنامه ریزی کرده بودم.همه چیز غیر از اینکه در رویاهایم با صدها بوسه ی ریز بیدارش می کردم و اینبار گرم چیدن میز صبحانه که بودم  چشم وا کرد و نشست.

گفت : تو همون مریم دیشبی ؟

گفتم : صبح بخیر

گفت : دیشب که دیدمت حس کردم این چند وقت مثل چند سال برات گذشته اما حالا از قبل هم شاداب تری !

سرمست تر از این بودم که بفهمم چه می گوید !

این را گفت و ...صدای باز و بسته شدن در و ...من و ...میز صبحانه و ...لباسی که ...و موهایی ...آه....

 

 

♥راستش دوست ندارم درباره ی نوشته هام توضیح بدم چون فکر میکنم تو زندگی به اندازه ی کافی نگران بازخوردها هستم و ترجیح میدم تو دنیای مجازی شاهد انواع و اقسام برداشت ها باشم.اما حالا بازم توضیح میدم که مطلبی که خوندید حاصل تلاش من برای نوشتن یه داستان کوتاه بوده و مثل آثار هیچکاک که تو همشون خودش یه حضور معمولن کم رنگی داره یا مثل آثار جیرانی که تو همشون یه شخصیت با اسم مشرقی هست منم علاقه ی خاصی به اسمم دارم و معمولن دوست دارم اسمم باشه.فکر نکنین خودمو با اونا مقایسه کردما صرفا به عنوان مثال گفتم!♥

 

[ جمعه بیست و سوم خرداد 1393 ] [ 12:41 ] [ مریم اکبری ] [ ]
دلتنگم که می شوی...

از یاد تو که می روم

 

دنیا فراموشم می کند

 

زندگی قهر می کند

 

و شعر راهش را از من جدا می کند

 

 

تنها که می شوم

 

خیالت اوج می گیرد

 

عکست حجم می گیرد

 

و دل بهانه ات را ...

 

 

به من که فکر می کنی

 

پیچک عشق جان می گیرد

 

سبز می شود

 

گل می دهد

 

 

دلتنگم که می شوی

 

غرق سرور می شوم

 

تنگ بلور می شوم

 

اوج غرور می شوم

 

 

مرد مردادی من !

 

لبخند بزن

 

شعرم شکفتن می خواهد . . .

 

 

[ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ] [ 16:31 ] [ مریم اکبری ] [ ]
مکمل یک پست!
خاطرتون باشه پستی با عنوان یک ماجرا و چند نکته اخلاقی نوشته بودم که ماجرای نصف روز گشتن تو شهر قزوین بود.(اینجا)

تو اون ماجرا از یه میدون یاد کرده بودم که اون موقع عکسشو نداشتم.بعد اون دوبار دیگه از کنار اون میدون رد شدم که بار اول گوشیم هنگ کرد و گفت عکس نمیگیرم که نمی گیرم !

اما بار دوم راضی شد عکس بگیره !

 http://s5.picofile.com/file/8125337976/IMG_20140601_165941.jpg

 

این هم عکس شعبه مرکزی بانک ملی رامسر که خیلی خوشگله

 

http://s5.picofile.com/file/8125338226/lkjjg.jpg

 

ببخشید که عکس اول کیفیتش پایینه.آخه گوشیه ما گوشیه دیگه آیفون نیستش که !

راستی چجوری بعضیا با آیفونشون میرن نت و حتی میل هم می فرستن؟ ما با آیفونمون فقط می تونیم جلو درمونو ببینیم!

اما عکس رامسر رو با دوربین گرفتم .انشاالله دفعه ی بعد از یه زاویه دیگه هم ازش عکس میگیرم تا ببینین بانک ملی یعنی چی !

 

خواستم از بستنی قزوین هم عکس بذارم اما بخاطر اینکه خانواده از اینجا رد میشه گفتم یه وقت خانوم بارداری میبینه دلش می خواد مدیون میشیم !

 

[ سه شنبه سیزدهم خرداد 1393 ] [ 15:6 ] [ مریم اکبری ] [ ]
آدم است دیگر !
آدم است دیگر

 

یک روز صبح قبل از اینکه چشمش را باز کند به این فکر می کند که این زندگی چقدر کسالت بار

 

است وقتی منتظر کسی نیستی!

 

وقتی هیچ زنگ تلفنی قرار نیست دلت را بلرزاند!

 

وقتی ارتعاش هیچ صدایی سلولهای خفته تنت را بیدار نمی کند !

 

 

آدم است دیگر آسایش که به او نیامده !

 

وقتی آهنگ " چرا رفتی " را می شنود با خودش می گوید : کاش حداقل کسی بود که می رفت و

 

 برایش زار می زدم !

 

شعر می خواند و به حال شاعر غبطه می خورد که چقدر بی قرار بوده !

 

 

آدم است دیگر

 

گاهی دو دو تا چهار تایی می کند و میبیند همه ی آنچه دارد هیچ نمی ارزد وقتی هیچ بیگانه ای

 

 آنقدر آشنا نیست که دلت بخواهد همه اش را _ همه ی همه اش را _ فدای لبخندش کنی !

 

 

آدم است دیگر می گویند به عشق زنده است

 

حالا وقتی صدای گامهای هیچکس ضربان قلبش را به نوسان نمی رساند چه کسی می گوید که

 

 زنده است ؟؟؟

 

[ جمعه نهم خرداد 1393 ] [ 9:18 ] [ مریم اکبری ] [ ]
آرزو کن

یک روز

 

از جنس روز مبادا

 

که دلت با هیچ چیز آرام نمی شد

 

چشم هایت را ببند

 

و مرا آرزو کن !

 

آن روز

 

حتی اگر سالها پیش مرده باشم

 

قلبم به تپش خواهد افتاد

 

و به شوق آغوشت

 

دوان خواهم شد

 

و خود را به تو خواهم رساند

 

تو فقط چشم هایت را ببند

 

و مرا آرزو کن !

 

مرا آرزو کن . . .

 

 

 

 

[ چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 ] [ 23:33 ] [ مریم اکبری ] [ ]
پی نوشت !

1- ظاهرن از پستی که برای تولد پریناز نوشتم خیلی ها خوششون اومده و دوسش داشتن.

اولش که شروع به نوشتن اون پست کردم اون روز رو با همه ی جزئیاتش نوشتم و دیدم شاید مناسب نباشه که همه اینو بخونن.به ذهنم رسید که رمز مطلب بذارم و به خانومها اجازه بدم بخوننش اما لحظه ی آخر تصمیم گرفتم سانسورش کنم و اینطوری عمومی باشه.

اساسن من و سانسور رابطه ی تنگاتنگی با هم داریم و متاسفانه از سانسور خوشم میاد! البته نه برای خودم ها.... فقط برای دیگران !

 

2_پنج شنبه ی هفته ی پیش فرصت شد که برم نمایشگاه.هم یه قرار وبلاگی بود و هم خرید کتاب.

دوستای زیادی رو دیدم و خیلی چسبید و خیلی خوش گذشت.

شما تا حالا کیک تولد یه وبلاگو خوردین ؟؟؟؟  ما خوردیم !!!

ریحان بانو خیلی شیک و مجلسی برای وبلاگش کیک آورد و ما نوش جان کردیم.اگه خواستین عکس کیک رو ببینین برید ایستگاه !

دیدار دوستان اینقدر مغتنم بود که وقت نشد بین غرفه ها بگردم و متاسفانه یا خوشبختانه بیشتر پولی که برای خرید کتاب در نظر گرفته بودم موند تو کارتم .

 

 

3_حالا این برآیند پی نوشت های قبلی و ربطشون به هم ه !

یکی از شاعرایی که تو نمایشگاه دیدمشون آقای اصغری بودن که دم غرفه ی شانی به همراه جمعی حضور داشتن.

ایشون چند روز پیش کامنتی گذاشتن و روز به دنیا اومدن دخترشون _ که همسن پریناز هستن_ رو شرح دادن.هر چند خیلی مختصر نوشتن اما خوندن کامنتشون برام خیلی جالب بود.

مختصری از حس یه پدر شاعر به دخترش رو میتونید انتهای کامنتهای پست " به دخترم " بخونید.

 

 

[ پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393 ] [ 18:50 ] [ مریم اکبری ] [ ]