فقط اونایی که بچه دارن میدونن شب وقتی بچه سر ساعت میره تو اتاقش می خوابه آدم چه احساس فراغتی داره.امشب ساعت نه وقتی پریناز رفت خوابید دو لیوان چای ریختم وتصمیم گرفتم با خودم خلوت کنم... نشستم پای برنامه دستان .دلم میخواست همه حواسم به برنامه باشه اما کلی فکر از ذهنم عبور کرد.بیشتر به این فکر کردم که چه چیزهای فراوونی رو نمی دونم.مثلا چرا دستگاههای موسیقی رو نمیشناسم.چرا حتی یه ساز هم بلد نیستم بزنم .با خودم فکر کردم چقدر یک بار زندگی کردن کمه! کاش چند بار زندگی می کردم و خیلی چیزا یاد می گرفتم.از شما چه پنهون بعدش عاقل درونم ! بهم گفت اگه چند بار هم زندگی می کردی باز هم چیزی عوض نمیشد!

اینا در حالی بود که یه غزل نصفه و نیمه ام هم جلو روم بود و ایراد وزنی داشت و توش مونده بودم .به خودم گفتم چقدر افتضاحه که حتی عروض هم بلد نیستم و بعدش برای اینکه از زندگی سیر نشم به خودم قول دادم این هفته یه روز صبح برم انقلاب و یه کتاب بخرم شاید تونستم یاد بگیرم.چند وقت پیش پشت یه ماشین نوشته بود " امروز هم گذشت و من هنوز از انتگرال استفاده نکردم ".واقعا منم هنوز تو زندگی انتگرال لازمم نشده...

قسمتی از تصنیف آمدی جانم به قربانت ...از برنامه دستان پخش شد...بیتهای دیگه رو تو ذهنم مرور کردم و با خودم گفتم چرا شهریار این بازگشت رو قبول نکرد؟ 

همه این فکرها بعلاوه فکرهای دیگه ای ...از ذهنم رد شد...دلم برای لبتابم و برای نوشتن تنگ شد.چقدر این لبتاب طفل معصوم مظلوم واقع شده...یه روزهایی چقدر دوسش داشتم و حالا چند هفته یه بار هم بهش افتخار هم نشینی نمی دم...و همین است سرنوشت علایق ما !

 

خلاصه لبتاب روشن شد و بلاگفا باز شد و گشتی تو قسمت مطالب دوستان زدم. رندانه جان رو دیدم که به روز شده و بقیه تیتر های وبلاگهای به روز شده رو نگاه کردم که دل آدمو هوایی می کرد !

مثل اینها :

با سه تارت مرا بشورانی ، تا خود صبـح " شد خزان " بزنی ..

ای نگاهت محصّل شيطان ، اخم‌هايت معلم دينی ..

 ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت!!

به عشق ناب سلامی دوباره باید کرد ..

تــو را چـﮧ غـم ڪﮧ یـڪی در غمــت بـﮧ جــان آیــد ؟؟؟ ( سعــدی )

صداي خاموشي‌هاي زني ناشاد مي‌آيد ..

و....