آخرش عشق مرا در سینه مهمان می کنی
آخرش عشق مرا در سینه مهمان می کنی
گر چه اکنون هم . . . بله . . . اما تو کتمان می کنی !
قیمت لبهای تو با خون من یکسان شده
نرخ و سقف بوسه را اینگونه ارزان می کنی
گفته بودی قوم داعش بس ستمکارند و بد
نازنین در حق من بدتر از آنان می کنی
شعر می خوانی برایم تا که دلتنگت شدم
رخش خود میتازی و یکباره توفان می کنی
من سرم گرم عبادت می شود تا نیستی
با دو تا چشمک مرا دربند شیطان می کنی
می سپارم دل کف دستت که تیمارش کنی
قلب مجروح مرا با غصه ویران می کنی
چشم را می بندم و با خود تصور می کنم
آخرش مهر مرا یک روز جبران می کنی . . .
تا غمزه ی غمی