آخرش عشق مرا در سینه مهمان می کنی

آخرش عشق مرا در سینه مهمان می کنی

 

گر چه اکنون هم . . . بله . . . اما تو کتمان می کنی !

 

 

قیمت لبهای تو با خون من یکسان شده

 

نرخ و سقف بوسه را اینگونه ارزان می کنی

 

 

گفته بودی قوم داعش بس ستمکارند و بد

 

نازنین در حق من بدتر از آنان می کنی

 

 

شعر می خوانی برایم تا که دلتنگت شدم

 

رخش خود میتازی و یکباره توفان می کنی

 

 

من سرم گرم عبادت می شود تا نیستی

 

با دو تا چشمک مرا دربند شیطان می کنی

 

 

می سپارم دل کف دستت که تیمارش کنی

 

قلب مجروح مرا با غصه ویران می کنی

 

 

چشم را می بندم و با خود تصور می کنم

 

آخرش مهر مرا یک روز جبران می کنی . . .

 

 

این شعر درد دارد

یک عمر در حسرت بمانی درد دارد

 

از هر طرف آنرا بخوانی درد دارد 

 

 

شاید اگر عاشق شوی روزی ، بفهمی

 

از یار ، این حد سرگرانی درد دارد

 

 

 

این قحطی خنده که در جان پا گرفته

 

 شب گریه های جاودانی درد دارد

 

 

 

هر شب کنار غصه ها باشی و حتی

 

یک شب ، کنار او نمانی درد دارد

 

 

یک روز ، ناغافل ببینی بهترینت

 

با دشمنت کرده تبانی درد دارد

 

 

او که برای تو دلش از سنگ خاراست

 

عاشق شده ...!   این را بدانی درد دارد

 

 

با این همه عشق و جنون یک شب ببینی

 

چیزی نمانده از جوانی درد دارد

 

 

ساده نگیر این دردها درد کمی نیست

 

در سینه این عشق نهانی درد دارد

 

 

"مریم اکبری"