بار خاطر
بعد تو از در و دیوار بدم می آید
از تو و لذت دیدار بدم می آید
یاد آن روز که با تو . . . نه فراموشش کن
از همین خاطره بسیار بدم می آید
گر چه من یار تو بودم همه عمر ولی
بار خاطر شوم اینبار بدم می آید
اسم من را از میان شعرا بیرون کن
دیگر از شعر به ناچار بدم می آید
در دلم بود که روزی بشوم بیمارت
دیگر از دکتر و بیمار بدم می آید
گر چه وقتی نفسم بند نفسهای تو بود
بیش از اینم نده آزار بدم می آید
عشق ما حادثه ای بود ورای تقدیر
دل به این حادثه نسپار بدم می آید
دلخوشم با غم بیگانگی و تنهایی
از شب و نغمه گیتار بدم می آید
پیش تو باب دلم بود تمام هستی
بعد تو از در و دیوار بدم می آید...

تا غمزه ی غمی