بار خاطر

بعد تو از در و دیوار بدم می آید

 

از تو و لذت دیدار بدم می آید

 

 

یاد آن روز که با تو . . . نه فراموشش کن

 

از همین خاطره بسیار بدم می آید

 

 

گر چه من یار تو بودم همه عمر ولی

 

بار خاطر شوم اینبار بدم می آید

 

 

اسم من را از میان شعرا بیرون کن

 

دیگر از شعر به ناچار بدم می آید

 

 

در دلم بود که روزی بشوم بیمارت

 

دیگر از دکتر و بیمار بدم می آید

 

 

گر چه وقتی نفسم بند نفسهای تو بود

 

بیش از اینم نده آزار بدم می آید

 

 

عشق ما حادثه ای بود ورای تقدیر

 

دل به این حادثه نسپار بدم می آید

 

 

دلخوشم با غم بیگانگی و  تنهایی

 

از شب و نغمه گیتار بدم می آید

 

 

پیش تو باب دلم بود تمام هستی

 

بعد تو از در و دیوار بدم می آید...

 

 

پاییز

یه روزی از روزهای دبیرستان موضوع انشامون این بود:

پاییز را دوست دارم چون ...

یادمه با این جمله شروعش کردم :

چون وقتی چشم گشودم پاییز را دیدم و ....

حالا هم نمی دونم اگه متولد فصل دیگه ای بودم هم همینقدر پاییز رو دوست داشتم یا نه.فکر می کنم این فصل و این ماه بهترین انتخاب خدا بود برای به دنیا اومدنم و شاید اگه تولدم هر زمان دیگه ای بود اینقدر برام خوشایند نبود که حالا هست.

هر چند آذرماهی بودن خصوصیاتی به آدم میده که دردسر سازه ( مثل رک بودن و بی نظم بودن و ...) اما با تمام سلولهای وجودم این فصل و این ماه و این روزها رو دوست دارم.

مخصوصا این روزها لحظاتی میل به زدن به جاده و در دل طبیعت بودن و تماشای جنگل و راه رفتن روی برگها چنان در وجودم شعله می کشه که اگه آدم معقولی (از دید خودم ! ) نبودم قطعا بی خبر سر از جاده درمیاوردم.

واقعا تو این دنیا چیزی دوست داشتنی تر از تلفیق جاده و پاییز و موسیقی و شعر وجود داره ؟

 

امسال هم دوستان این دنیای مجازی یه بار دیگه لطف و معرفتشونو ثابت کردن و طی یه حرکت غافلگیرانه برام تو کافه کراسه جشن گرفتن که با وجود سوتی وحشتناک یکیشون من اصلا حدس نزدم برنامه چیه!

خدا رو شکر می کنم برای داشتن دوستهایی مثل شما