یه روزی از روزهای دبیرستان موضوع انشامون این بود:

پاییز را دوست دارم چون ...

یادمه با این جمله شروعش کردم :

چون وقتی چشم گشودم پاییز را دیدم و ....

حالا هم نمی دونم اگه متولد فصل دیگه ای بودم هم همینقدر پاییز رو دوست داشتم یا نه.فکر می کنم این فصل و این ماه بهترین انتخاب خدا بود برای به دنیا اومدنم و شاید اگه تولدم هر زمان دیگه ای بود اینقدر برام خوشایند نبود که حالا هست.

هر چند آذرماهی بودن خصوصیاتی به آدم میده که دردسر سازه ( مثل رک بودن و بی نظم بودن و ...) اما با تمام سلولهای وجودم این فصل و این ماه و این روزها رو دوست دارم.

مخصوصا این روزها لحظاتی میل به زدن به جاده و در دل طبیعت بودن و تماشای جنگل و راه رفتن روی برگها چنان در وجودم شعله می کشه که اگه آدم معقولی (از دید خودم ! ) نبودم قطعا بی خبر سر از جاده درمیاوردم.

واقعا تو این دنیا چیزی دوست داشتنی تر از تلفیق جاده و پاییز و موسیقی و شعر وجود داره ؟

 

امسال هم دوستان این دنیای مجازی یه بار دیگه لطف و معرفتشونو ثابت کردن و طی یه حرکت غافلگیرانه برام تو کافه کراسه جشن گرفتن که با وجود سوتی وحشتناک یکیشون من اصلا حدس نزدم برنامه چیه!

خدا رو شکر می کنم برای داشتن دوستهایی مثل شما