این روزها

سهمم از تو انتظار است و انتظار است و انتظار ...

انتظاری بیهوده و دردناک

این روزها

همین روزهایی که با رفتنت از دشت آرزوهایم کویر ساخته ای

آه...همین روزهایی که نبودنت وزنه ای شده سنگین به پای عقربه ها

که کندشان می کند

که سخت می گذرد

که ...

همین روزها....

همین روزهایی که مجبورم کردند دست از کار و زندگی بکشم

و فقط با زحمت فراوان روزها را به شبها بچسبانم

و شبها را به صبح ....

و تو هرگز درک نخواهی کرد که این چه کار سختی ست

و درد آنجا بالا می گیرد که میبینم آدم های شهر دست به دست هم داده اند تا مرا بسوزانند

تا نبود ترا بیشتر به رخ من بکشند

تا اشتیاق لحظه های دیدار را یادم بیاورند

نمی دانی یک عده آدم غریبه چطور خود را شبیه تو کرده اند

و در خیابانها راه افتاده اند

تا وقتی میبینمشان یک لحظه خیال کنم تویی

و هری دلم بریزد....

من نمی دانستم....

تو می دانستی چقدر تعداد حسودهایی که نمی توانستند ما را با هم ببینند زیاد است؟

و چه نفوذی دارند ؟

آنها روزی دهها بار با فرستادن پیام های تبلیغاتی صدای تلفن مرا در می آورند

تا وقتی دیدم تو نیستی افسرده شوم

من نمی دانستم

تو می دانستی وقتی نیستی زندگی چقدر ساده می شود؟

همه چیز بیرنگ

همه چیز یکنواخت

همه چیز...

آنقدر که راحت می شود دست از زندگی شست

بی ترس و نگرانی راحت می شود برای مرگ آغوش وا کرد

من نمی دانستم...تو می دانستی ....؟؟؟